تبليغاتX
مشق شب
مشق شب

هرنتی که از عشق بگوید زیباست...

حالا سمفونی پنجم بتهون باشد!

یا زنگ تلفنی که در انتظار توست...

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
خیلی بده آدم حد خودش رو ندونه!

--------------------------------------------------------------------------------------------------

آخه آدم اینقدر بی شعور؟!

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
گاهی هزار دور دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...

 

قربونت برم خدا ! خودت میشه پارتیمون بشی تو این زمونه بی همه چیز؟!

-----------------------------------------------------------------------------------------------

بازم قربونت برم خدا! ما هنوز نگفته گذاشتی تو کاسمون!؟ باورم نمیشه! یعنی مصراع دوم شامل حالم شده!؟

رحمتت رو شکر...

                            دوشنبه ۲۷ مهر ۸۸

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
یکی نیست به من بگه مرض داری آخه هی آخر شب که میشه یا اول صبح که میاد با خودت عهد   می بندی که امروز دیگه این کار رو نمیکنم و دوباره به هر دلیلی که به خودت مربوطه انجامش میدی؟

تازه جالبیش اینه که بعدش وجدان درد هم میگیری!

--------------------------------------------------------------------------------------------------

*خدایا لطفا اندکی اراده مرحمت فرما!

*خدایا آخه اینم شد بنده؟دلم واست میسوزه اگه بنده هات که قراره  بهشون افتخار کنی همشون مثل من باشن!همین من یکی واسه کل کائنات بسم!

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
این روزها چندین اتفاق  گوناگون باعث شده به این قضیه فکرکنم که :

واقعا "دوستی " یعنی چی؟

به نظرتون چند نوع دوستی داریم؟

"دوست اجتماعی"!

"دوست عاطفی"!

"دوست علمی"!

"دوست سلام علیکی"!!!!

"دوست دختر"!

"دوست پسر"!

به نظر شما واقعا دوستا اینقدر مختلفند؟ یعنی نمیشه آدم یه دوستی داشته باشه که همه اینها توش باشه؟

من که نمیتونم تفکیک خیلی خاصی برای این دوستها قایل بشم!

یعنی نمیشه با یک دوست هم "سلام علیک" کرد ! هم تو دانشگاه باشه و "دوست علمی" باشه! که در اون راستا "دوست اجتماعی " هم میشه و باز هم در همون راستا به یک "دوست عاطفی " تبدیل بشه!جدای از دختر و یا پسربودنش!؟!

به نظر من میشه!

به نظر من دوست اگه دوست باشه میشه همه اینا باشه!

من و بهشت واقعا همینجوریم باهم!

البته شاید و مطمئنا دوستایی به همین تفکیک هم داریم ولی تجمیعش برای من میشه بهشت!

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
بالاخره بعد از ۲ سال از سد لعنتی کنکور کارشناسی ارشد رد شدم و در مقطع کارشناسی ارشد  رشته مطالعات زنان در دانشگاه تربیت معلم تهران پذیرفته شدم...

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
سه ساله شدنت مبارک خونه دوست داشتنی مجازی من!

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
دیروز و امروز بر خلاف این غیبت کبری! خبرهای خوبی داشتم که قابل ثبت کردن بر جریده  مجازی دفترم باشند...

بعد از این همه  بغض و تیر  و آه و شلاق! خبرهایی هم بودند که منو بعد از ۳-۴ ماه  به وجد آوردند...

خبر دنیا اومدن کوچولوهایی که دوستشون دارم...

طاهره جان بهت تبریک میگم!  خیلی خوشحال شدم که  فهمیدم تو مامان  شدی و داداشم بابا و من عمه!  چه کوچولوی دوست داشتنی بشه اون...

الهام خانم دوست گلم  خیلی خوشحال شدم از اینکه  تو هم مامان شدی و من دوباره خاله شدم...

خدای من شکرت که  اینقدر بزرگی  که بهانه های بزرگ کوچولویی تو زندگی گذاشتی واسه  رها شدن از غم این زمانه سنگ...

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
پدر هم رفت!

رفت پیش مادر!

اگر ارامم و گریه نمیکنم چون میدانم  انقدر خوب و بزرگ بودی که در جایی جز بهشت جا نمیگیری!

سلام من را برسان به همه انهایی که میدانم در انتظارت بودند!

مطمئنم که دیگر نه کمرت درد میکند و نه چشمانت که در این یک سال  و اندی که داغدار  بانویت بودی خشک نماند!

نمیدانم چه بگویم که غم تو انقدر بزرگ است که زین پس برای پدرم گریه میکنم که تو را ندارد! که ریشه ۹۷ ساله اش را از دست داده!

پدر تسلیت باد بر تو غم فقدان مردی که "مرد" بود، مردی که تمام زمان حسرت بیسوادیش را خورد  ولی نمیدانست که چه بزرگ معلمی است برای ما!

هنوز تک بیتهایش در گوشم زمزمه میکند! و لحظه هایی که تو پدر ! با حلقه ی اشکی در چشم میگفتی  ضبط کنید لحظه های شاعرانه این ابر مرد را!

نمیدانم چه بگویم! ولی غمت غم فراق نیست ! غمی است که بر در دل میکوبد و انگار به اسطوره شدن نزدیکت میکند!

آنقدر از بزرگی و مردانگی و دیانتت آموخته ایم که برای نوادگان تو باز گو کنیم... ولی نه به گمانم که تاریخ به خود ببیند چنین مردانی را به این زودیها!

خدایتان بیامرزاد! هر دویتان را که با موهای سپیدتان برکت بخت و زندگیمان بودید!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: حالا دیدید تو پست قبلی  از چه اتفاقایی تو این سال جدید میترسیدم؟

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |
یه بهار دیگه...

یه سال دیگه...

یه ادم دیگه(البته امیدوارم)...

حتما میپرسید چرا اینقدر ناامیدانه!؟

چون امسال رو دارم در حالی شروع میکنم که نگرانم برای اتفاقاتی که ممکنه سال اینده رخ دادنشون منو ازار بده و برعکس...

           "یا محول الحول و الاحوال               حول حالنا الی احسن الحال"

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |