مشق شب
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم! برگی حکم داشتم! و دیگر هرچه داشتم ضعیف بود و پایین! بازی شروع شد! او جاکم بود و من محکوم! همه برگهایم رفتند وفقط سه برگ بیش نماند!! برگی از جنس وفا رو کرد! من بالاتر آمدم! بازی دست من افتاد! عشق آمدم! و حکم آمد از جنس چشم سیاهش! زندگی... حکم پایین من بود! و من باختم! خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!
با حکم عشوه و ناز برید! نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت
8:12 بعد از ظهر توسط سعیده نورمحمدی| |


